ما نه آنیم که فردوس برین بفروشیم
آسمان را به تمنای زمین بفروشیم
ننگمان باد اگر از پی دنیا برویم
خام دینار شویم و دل و دین بفروشیم
سنگمان باد اگر آینهای برداریم
ننگمان باد اگر داغ جبین بفروشیم
ما نه آنیم که در بند کمندی باشیم
یا به پیکار کمان را به کمین بفروشیم
زین به پشتند حریفان همه از بیم نبرد
ما ولی جان گران پشت به زین بفروشیم
شرق و غرب از کرم ما صلهگیرست، مباد!
خرِ رومی بخریم، آهوی چین بفروشیم
دل، مبادا! به هیاهوی چپ و راست دهیم
دین، مبادا! به یسار و به یمین بفروشیم
شرف ما به سوی هیچ طرف مایل نیست
ما نه آنیم که در معرکه این بفروشیم
حجره ی حنجره هرچند که پُر رونق شد
ننگمان است که آواز حزین بفروشیم
باز آمدم چون عید نو، تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را، چنگال و دندان بشکنم
***
پیمان ریا بشکن، بگشای در خم را
دست از دهنم بردار، بگذار تکلم را
هیهات مسلمانان! این رسم مروت نیست
کین گونه به بند آرید، آزادی مردم را
این موج خروشان را، گیریم که بنشاندید
هرگز نتوان برچید، از بحر تلاطم را
گر توسن تهران هم، در دست شما رام است
آرام نشاید کرد، شوریدگی قم را
زین داغ که بر ما رفت، چون چشمة جیحونیم
تا مرگ نشاید دید، در چهره تبسم را
شاید رود از خاطر، این جور و جفا، اما
صد بحر نخواهد شست، آثار تهاجم را
مُهرست به لبهامان، مِهرست به دلهامان
پر کرده صدای ما، از قونیه تا رُم را
قرص قمر افسوسا، زندانی عقرب شد
باید که به هم ریزیم، آرایش انجُم را
الماس مسلمانی در کوه ریا گم شد
کو تیشه به دوشی تا پیدا کند این گم را
هر قدر که میگوییم، گوش شنوایی نیست
یارب! تو عنایت کن، فریاد تظلم را
این وبلگ تا اطلاع بعدی به روز نخواهد شد!
زخم سبز
سلام باجگیران جز به غفلتگیر باجی نیست
الا داروغه شرمت باد! مستان را خراجی نیست
کمان حیرتگه تیرست و چشم آسایش سرمه
رها کن تیر مژگان، جان مردان را حراجی نیست
طبیبان! خانهزاد دردم از درمان چه میگویید؟
نمک پروردة زخمم به مرهم احتیاجی نیست
چه میجویید درمان را که من با درد مأنوسم
اگر پیدا شود مرهم، مرا شوق علاجی نیست
ریاضت میکشم با زخمهای چشم بادامی
تنم در خرقهای هست و سرم دربند تاجی نیست
بنازم لمعة نور تمنّای شهادت را
که هر پروانه از مهرش شهید شمعآجینیست
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
شب تاریک و بیم موج، ظلمت را سراجی نیست
سریر زخم سبزم را به دست بادها بسپار
که هر کس کشتة عشق است اسیر برج عاجی نیست
آن روز دیده بودم، این فتنهها که برخاست
سلام خدا بر محمد و آل محمد که ممیز حق و باطلند.
سلام خدا بر مجاهدان راه حق که دیوارها را به پروانهها سپردهاند و نمردهاند.
سلام خدا بر خلوت نشینان جلوت دل که دیو درون را به دست فرشتگان بیرون
کردهاند.
سلام خدا بر آنان که هِیهات مِنا اَلذِلَة را پذیرفتهاند
و اَلمُلکُ یَبقی مَعَ اَلکُفر وَ لا یَبقی مَعَ اَلظُلم را باور دارند.
سلام خدا بر میر حسین موسوی که آمد و تا همیشه در حافظه تاریخ این خاک خواهد ماند.
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر ...
ناموس عشق و رونق عشاق می برند
منع جوان و سرزنش پیر می کنند
ما با فرزند علی هستیم
که درختان به احترامش سبز پوشیدهاند

زمین و آسمان یار تو هستند
کویر و کوه غمخوار تو هستند
به تن کردند رخت سبزشان را
درختان هم هوادار تو هستند
***
حسین موسوی، یار خمینی ست
شُکوه شِکوه اش در نای و نی نیست
رئیس دولت ایران به دستش
عصای موسوی، تیغ حسینی ست
***
ساقی به پیاله، باده کم می ریزد
یک جرعه برای دفع غم می ریزد
کاه است مقابلت، الا میرحسین!
از نعرة تو کوه به هم می ریزد
« انَ شانِئکَ هُوَ الابتر »
در سوخت در سوخت در سوخت، جان علي پشت در سوخت
يارب خبر كن علي را، همراه با در خبر سوخت
تنها نه كاشانه و در، تنها نه پهلو و پيكر
تنها نه جانان حيدر، جبريل را بال و پر سوخت
نا محرمان از بقيعش، حتي نشاني نداريد
بركت ز شهر شما رفت، باغ فدك را ثمر سوخت
پيمان مردوده بستند، پهلو به پهلو نشستند
پشت فلك را شكستند، خورشيد در تشت زر سوخت
با نور بيعت بريدند، با زور بيعت گرفتند
با دلو آتش كشيدند، با يكدگر خشك و تر سوخت
اين كيست امابيهاست، يا فاطمه يا كه زهراست
تنهاي تنهاي تنهاست، دختر به ياد پدر سوخت
اي شانۀ بي نشاني، بر زلف لفظ و معاني
مهرابۀ مهرباني، شمست به سوگ قمر سوخت
بهار توبه شکن میرسد ز ره، برخیز!
پیاله پر ز شراب هزار ساله کنیم
مجموعه شعر (من شور) از سوی انتشارات سوره مهر، روانه بازار شد. علاقه مندان به تهیه این کتاب میتوانند به دفتر این انتشارات واقع در خیابان حافظ - خیابان رشت - کوچه جمشید جم - انتشارات سوره مهر،مراجعه کنند و یا با شماره ۶۶۴۰۴۷۱۰ تماس بگیرند.

...و یک غزل
سلام ای ساقی مستان، سلام ای یار یا ساقی
ببین حال مرا و تشنهام مگذار یا ساقی
خرابم، خانهات آباد بزمم را بساز امشب
چنان کن که نباشم لحظهای هشیار یا ساقی
کرامت کن، بساط سور و ساطم را مهیا کن
الهی روزیات بسیار در بسیار یا ساقی
خمارم روبهراهم کن، گرفتارم نگاهم کن
خرابم کن، بساز از نو، الا معمار یا ساقی
چنین از دست خواهمرفت، بین ما وساطت کن
بیا دست مرا در دست می بگذار یا ساقی
عجب حال خوشی دارند با چشمت سیهمستان
کمی هم جام ما را پُر کن از اسرار یا ساقی
مکن این کار را با من که پیش چشم من هردم
زنی جامی به جام حلقة اغیار یا ساقی
اگر در خواب هم بیباده سرکردم، غلط کردم
مرا آنی به حال خویشتن مسپار یا ساقی
زبان سرخ من امشب، تلاوت کرد مستی را
کرم فرما و سر را از تنم بردار یا ساقی
یا راجِعَ کُل مَرجوع
خواستم دل بکارم، برق در خرمنم نیست
آمدم جان ببازم، هیچکس دشمنم نیست
کاشکی غیرتی بود، تا تن از سر بگیرم
از کسی جز سر خویش، منتی گردنم نیست
باده برده دلم را، آب هم ساحلم را
پیکرم رفته بر باد، زیر پیراهنم نیست
جان من بیقرارست، قصد ماندن ندارد
عابری بود و رد شد، جان من در تنم نیست
من اگر دورم از تو، ننگ بیآبروییست
شوق برگشتنم هست، روی برگشتنم نیست
زندگانی ازین دست، کار بیهودهای بود
خواستم خو کنم لیک، آب در هاونم نیست
مُردم از بس شمردم، میلههای قفس را
شوق صیاد دارم، خوف جان کندنم نیست
