تبليغاتX
قلندر
هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست . . . نه هر که سر بتراشد قلندری داند

منوچهر آتشی در گذشت. 

هنوز دلمان پیراهن سیاهش را از عزای منزوی، سید حسن و آقاسی در نیاورده بود که دوباره سیاهپوش شد. سیاهپوش آخرین شاگرد نیمای بزرگ.

 منوچهرآتشی هفته گذشته برای برداشتن يک تومور بدخيم کليه در بيمارستان سينا در تهران بستری شده بود. وی سپس در ۲۶ آبان دچار حمله قلبی شد و در سن ۷۴ سالگی به یارانش پیوست.

استاد آتشی در سال ۱۳۱۰ در دشتستان استان بوشهر، در جنوب ايران به دنيا آمد و بعد از مهاجرت به تهران در رشته زبان و ادبيات انگليسی به تحصيل پرداخت.

وی که امسال به عنوان چهره ماندگار شعر فارسی مورد تجليل قرار گرفت، آثاری همچون "آواز خاک"، "ديدار در فلق"، "برانتهای آغاز" و "وصف گل سوری" در کارنامه شعری خود دارد.

خدایش بیامرزد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/29ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط محمود حبیبی کسبی | 

سلام
دوتا از بهترين غزلهاي چاپ نشده حسين منزوي زنجاني به دستم رسيده که در وبلاگ قرار ميدهم.
روحش شاد
.

با هيچ زن جز تو دل دريا شدن نيست
يارايي درگير توفانها شدن نيست


درخورد تو، اي هم تو ساحل هم تو طوفان
جز ناخداي كشتي مولا شدن نيست


تو نور چشم مصطفي و كس به جز تو
در شأن شمع محفل طاها شدن نيست


تو مادر سبطيني و غير از تو كس را
اهليت صديقه ي كبرا شدن نيست


جز با تو، شأن كم شدن از چشم مردم
وانگاه در چشم خدا پيدا شدن نيست

 
نخلي كه تو در سايه اش آسودي او را
در سايه ي   تو حسرت طوبا شدن نيست


اي عالم امكان خبر، تو مبتدايش
آن جمله اي كه در خور معنا شدن نيست

 
سنگ صبورِ مردي از آن گونه بودن!
با هيچ زن ظرفيت زهرا شدن نيست


فرود آمدم از بهشتت درين باغ ويران خدايا
فرود آمدم تا نباشم جدا زين اسيران خدايا


مگر اين فراموشخانه به زير نگين شما نيست؟
كه كس حسب حالي نپرسيد ازين گوشه گيران خدايا


پشيمانم از زرشدن ها مرا آن مسي كن كه بودم
دگر بازگردان به آنم وز اينم بميران خدايا


به جز سايه هاي ابوالهول در اين لوح وحشت عيان نيست
چه خشت و چه آيينه پيش جوانان و پيران خدايا


به باغ جهانت چه بندم دلي را كه بسيار ديده ست
كه حتي بهار جنانت پر است از كويران خدايا


گنه، قند و ابناي آدم شكربند، آيا روا بود
بر آن لوح دوزخ نوشتن برين ناگزيران خدايا


جهانت قفس بود و اين را پذيرفته بوديم اما
نه همبندي روبهان بود سزاوار شيران خدايا


گرفتم بهشت است اين جا ولي كو پسند دل ما
چه داري بگويي تو آيا به دوزخ ضميران خدايا


اگر ديگران خوب من بد، مرا اي بزرگ سرآمد
به دل ناپذيري جدا كن از اين دلپذيران خدايا

001017.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/24ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط محمود حبیبی کسبی | 

سلام

یک شعر جدید در غالب مربع

 

 

وقتی ازین دو چاه سیاه، آب می کشم

برخیز ،  ابر شو ،  بباران  بر  آتشم

با من بسوز، تا که بدانی چه می کشم

                       از چشمهای شعله ورت، من که سوختم

 

تو گُر گرفته ای،ولی خار درمن است

راه فرار نیست، که دیوار درمن است 

وجهِ  تشابهِ  تو و سیگار در من است

                      که آتش پرید روی سرت، من که سوختم

 

چشمم نظربه سوی تودارد،نمک نریز

دستم خیال موی تو دارد ، نمک نریز

باران همیشه بوی تودارد، نمک نریز-

                     بر زخم من ز شوروشَرت،من که سوختم

 

تا تن به من به ریشهِ خشکِ گَوَن زدی

با  اولین  جرغه  دم از سوختن  زدی

آخر بگو گلم، تو چرا مثل من،  زدی-

                    آتش به جان برگ و برت، من که  سوختم

 

وقتی دوای درد من[اَمَن یُجیب] نیست

دیگر نیاز من به دوای  طبیب  نیست

با من اگر دمی بنشینی، عجیب نیست

                   که سوخت،سوخت بال وپرت من که سوختم

 

حالا  برقص  ناز   تعجب نکن  منم

این  سایهء  دراز   تعجب نکن  منم

مشعل به دست  باز تعجب نکن  منم

- ؛ آتش زدم به خشک و ترت من که سوختم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/23ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط محمود حبیبی کسبی | 

 

                                سلام                                

چهار غزل نسبتا جدید از خودم:

***

این نامه ای سرگشادهَ ست، تاریخ و امضا ندارد

از دست گیرنده شاکی ست اما نه، دعوا ندارد

 

:  آقا سلامٌ علیکم ،  من  شاکی ام  از شما و

از دست این  دفتر پست  که صندقش پا ندارد

 

صد  بار نامه  نوشتم   اما  جوابی  ندادید

پس  چند صد بار دیگر،  دستم دگر نا ندارد

 

هر بار صد التماس و  یک بار  اتمام حجت

این  نامه ی  آخر  آری   قصد  تمنا  ندارد

 

حالا  کلاه  شما  قاضی  یا شما  بی سوادید

یا نامه ایرادش این است که خط خوانا ندارد

 

یک روز رفتید و گفتید روزی به دنیا می آیید

مرد است و حرفش، نگویید[ دنیای ما جا ندارد]

 

آقا   نوشتن  ندارد ،  اما  دل  من  گرفته

هی می زند، می زند به ... این شهر دریا ندارد

 

این شهر،شهری بزرگ است. لبریزروباه و گرگ است

یک  باغ وحش  حقیقی  که  تا  و  همتا  ندارد

 

اینجا همه اهل دینند، [ مولا مدد ] وردشان است

جای  علی  می نشینند !  مولا  که ویلا  ندارد

 

آقا بیا شهر سرد است. پر از دلیران مرد است

اینجا  مسلمان  زیاد است  اما  مسیحا  ندارد

 

ضمناً به پیوست نامه یک جعبه هم می فرستم

یک اسب کوکی  خریدم  اسب شما پا ندارد؟

 

دیگر  خداحافظ  آقا  دست علی  یارتان  باد

همت کنید و بیایید، امروز و فردا ... نه دارد

 

 ***

 

باز می آیم  که  پیدایت کنم

از  تمام  شهر  منهایت کنم

 

بی توبی معنی ترین بودم ولی

آمدم ای عشق،  معنایت کنم

 

با خیال ساحلت، رودی شدم

رد شدم ازخود،که دریایت کنم

 

سالها چشم انتظاری  دیده ام

تا که یک لحظه تماشایت کنم

 

کوله بار بوسه را  آورده ام

تا  مقیم  کوی  لبهایت  کنم

 

بوسه میریزم به دور پای تو

کفش می دوزم که بر پایت کنم

 

من دلم تنگست و روح  تو وسیع

در خیالم تا،  کجا  جایت کنم

 

آمدم صد بار تا کویت، ولی

بی تو برگشتم که بی تایت کنم

 

آمدم  اما، اگر این امر توست

می روم  تا  باز  تنهایت کنم

 

 *** 

 

دلم  برای تو  تنگ است تا که برگردی

همیشه گوش به زنگ است تا که برگردی

 

حدیث  رفتن  تو  با  دل  شکسته ی من

حدیث شیشه و سنگ است تا که برگردی

 

میان   چشم  من  و  چشمهای  آینه ها

سر نگاه  تو جنگ است تا که برگردی

 

برای  عقربه ها  بین  ماندن  و  رفتن

همیشه جای درنگ است تا که برگردی

درون حوض خدا،  ماه با رخ خونین

اسیر چنگ پلنگ است تا که برگردی

 

چو باد  می وزم امشب میان گیسویت

چقدر خواب قشنگ است تا که برگردی

 

 *** 

  

عطش عطش عطش عطشان عطش عطش عطشان

نمک   نمک   نمِ باران   نمک  نمک باران

 

نمک  از این  همه   باران شور ،  شرمنده

فرات ازاین همه عطشان به آب خود،گریان

 

لبی   ترک  ترکیده  ترک  ترک   به  لبی

که گفت:[ناصرینصرنی ام کجاست،بخوان]

 

و  خواند :  [ اشهد ان لا اله الا ...  خون]

و  رفت  تا  که ببازد  دو دست  بر باران

 

فرات، قافله او را به سوی خود می خواند

سوارِ  قافله    آمد ،   فرات    بر   دندان

 

ولی  عطش  که تمامی  نداشت، می بارید

گلویِ  قافله     و    حلقِ  زخمیِ  طفلان

 

که باز شربتی از خون  و مرد جاری شد

و  رفت تا که  بنازد به آن دو دست جوان

 

تمام  فاجعه  این  جاست ؛  بر  سر نیزه

طلوع خونی خورشید،  بی تن و بی جان

 

چگونه  می شود آخر که شیر با خورشید

یکی  شوند  و  بچرخند  دور  این میدان

 

غزل،   برای  ابد  بر تنش  به جا مانده

خط  موازی  شلاق   بر تن عریان 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/22ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط محمود حبیبی کسبی |