تبليغاتX
قلندر
هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست . . . نه هر که سر بتراشد قلندری داند

هو المعز

 

غزلی برای مهربانم

 

***

 

آرام كـرد امـر تو برف شـديد را

چشمت اشاره كرد به تقويم...عيد را!

 

بود و نبود من به وجود تو بسته است

طوفان نوازشي ! تن آرام بيد را

 

با هر قنوت، قفل به قفلي دگر زدم

چشمت به غمزه داد به دستم كليد را

 

پيچيد پيچك عشقه دور گردنم

تكرار كرد آيهء حبل الوريد را

 

«حُب» نقطهء تلاقي نام بزرگ ماست

همخانه كرد عشق سياه و سفيد را

 

دستم به دستهاي تو اي دوست سر سپرد

ارشاد كن به رسم مرادي مريد را

 

بگذار تا كه سر بگذارم به شانه ات

بر شانه مي برند عزيزان شهيد را

 

"صوفي بدون عشق چو گلدان ِ بي گل است"

اينگونه گفت رابعه اي بايزيد را

 

شعرم هنوز مانده... ولي بوسه اي شكفت

شاعر! قبول كن صله اي كه رسيد را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط محمود حبیبی کسبی |