تبليغاتX
قلندر
هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست . . . نه هر که سر بتراشد قلندری داند

یک غزل

و

خداحافظ 

شاید برای همیشه 

***

با آمدن ِ بهار برمي گرديم

چون ميوه به شاخسار برمي گرديم

 

وقتي برسيم دستها مي چينند

هر سال سر ِ قرار برمي گرديم

 

مانند مسافران كشتي از بحر

با رجعت روزگار برمي گرديم

 

هر قدر كه رود پرغروري باشيم

با سيلي ِ آبشار برمي گرديم

 

گر شانه به شانه بي نشان مي چرخيم

چنگيم و به زلف يار برمي گرديم

 

[ما اَعظمَ شانُ هو و شاني اعظم]

داريم به روي دار برمي گرديم

 

هر چند كه در هبوطمان جبري بود

برخيز به اختيار برمي گرديم

 

آهوي نحيف زحمت دندان است

بي صيد به بيشه زار برمي گرديم

 

آهوي نجيب صيد نه صياد است

صد شكر كه از شكار برمي گرديم

 

هرچيز كه داشتم حريفان بردند

دلباخته از قمار برمي گرديم

 

ما لشكر غيرتيم اينك با شرم

از معركه بي سوار برمي گرديم

 

چون بيوهء داغ ديده غمگين، خوشحال

با ارثيه از مزار برمي گرديم

 

اندازهء دل سپردني مهمانيم

آنگاه همه دچار برمي گرديم

 

برخيز هلا هلا هلاهل دادند

ترياق بده خمار برمي گرديم

 

تا زهر اثر كند كمي فرصت هست

اي ابر مرا ببار برمي گرديم

 

اين ديو، نه شهر بلكه بحري تشنه است

با فاصله از كنار برمي گرديم

 

از شهر دلم گرفته آه انسانها...

با جنّ و پري با غار برمي گرديم

 

برخاست اگر غباري از آئينه

آئينه اي از غبار برمي گرديم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/02ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط محمود حبیبی کسبی |